قالب وبلاگ وبلاگ
خاكريز
خاكريز
عشق،خاكريز،پرواز


در یکی از سفرها، طرف مذاکره ما یک پروفسور خارجی بود اما در طول این مذاکرات به مشکل خوردیم به طوری که نه آنها حرف ما را قبول می‌کردند و نه ما حرف آنها را.


به گزارش جهان به نقل از فارس، وقتی سرداری در گمنامی شهید بشود، سخن گفتن از او سخت خواهد بود و شاید بهترین کسانی که می‌توانند در مورد او صحبت کنند، دوستان و همرزمان بسیار نزدیکش باشند.

سردار شهید حاج حسن تهرانی‌مقدم، یکی از همان‌هایی است که دوستانش، اولین ویژگی او را در "گمنامی‌" و "اخلاص" خلاصه می کنند و همین گمنامی است که موجب می‌شود تا برای شناخت بیشتر او سراغ یکی از نزدیک‌ترین‌هایش برویم.

سردار امیرعلی حاجی‌زاده فرمانده نیروی هوافضای سپاه پاسداران که بیش از سه دهه از نزدیکترین دوستان سردار طهرانی‌مقدم بود، در گفت‌وگویی به برخی خاطرات و خصوصیات همرزم شهیدش می پردازد که امید است در آستانه چهلمین روز شهادت این سردار سرافراز سپاه اسلام، مقبول دوستداران راه شهدا بیفتد.

سردار حاجی زاده در ابتدای این گفتگو به این نکته اشاره می کند که دوست دارد همچون ایام دفاع مقدس، همرزم شهیدش را با نام کوچک صدا کند چرا که این نشانه ای از آن روزهاست که هیچ لقب و عنوانی جز اسم کوچک در میان رزمندگان رایج نبود.

متن کامل این گفتگو یه شرح زیر است.

تنها خواص سپاه او را می شناختند

روحیه حسن اینطور بود که خودش می خواست گمنام باشد و همین، کار دوستانش را سخت می کرد. البته ما شهدای زیادی داشتیم که مردم آنها را می شناختند و دوستان و نزدیکان آنها، فقط قدری اطلاعات بیشتر از آنها می دادند اما حسن از اول دوست داشت گمنام باشد و این گمنامی هم به گونه ای بود که غیر از خواص سپاه، کسی او را نمی شناخت.

ما در سی سالی که با حسن بودیم، چیزهای زیادی از او یاد گرفتیم و اولین موضوع که برای ما از همان سالهای اول جنگ، مشهود بود اینست که هر کار او تنها برای رضای خدا بود و دیگران را هم به این کار توصیه می کرد.

اینکه می گویم "هر کاری" یعنی حتی ورزش کردن، غذاخوردن و دعا کردنش هم تنها برای رضای خدا بود و این را در عمل نشان می داد.

پایی که در کوهستان شکست

در همان روزگار و در سالهای پس از آن، یک برداشت مشترک بین ما و همه دوستان نزدیک حسن وجود داشت و آن اینکه وقتی به چهره اش نگاه می کردیم، مطمئن بودیم که به یک چهره بهشتی می نگریم.
انرژی که حسن برای کارش می گذاشت، در سال ۵۹ و ۶۰ تا همین اواخر در سال ۹۰ هیچ فرقی نداشت، با همان انرژی و روحیه کار می کرد و زمانی که کار به مراحلی میرسید که باید وقت جدی می گذاشت، این کار را می کرد.

ویژگی های خاص او تنها منحصر به عرصه نظامی نبود، او علاوه بر اینکه که انسان مومنی بود که ادعیه فراوانی را حفظ داشت، یک ورزشکار حرفه ای هم بود و برای مثال در عرصه کوهنوردی اکثر قله های مرتفع ایران را فتح کرده بود و یا اینکه بارها مسیر تهران تا شمال را از مسیر کوهستان، با یک گروهی که خودش آن را رهبری می کرد، پیاده طی کرده بود.

اما در اوج کارهایش، حتی زمانی که در ارتفاعات کوهستان، یک متر برف زیر پایش بود، نماز اول وقت را ترک نکرد.

یک بار یکی از دوستان تعریف می کرد که حسن را در نزدیکای قله دماوند دیده بود درحالی که پایش شکسته و بدجوری ورم کرده بود. می گفت به حسن گفتم چرا با این وضع آمدی کوه؟ و حسن گفته بود می خوام روی این پایم را کم کنم! این طور خودش را تربیت کرده بود.

فرمانده ای که با نام کوچک صدایش می کردند

حسن در رعایت اخلاق سرآمد بود و این برخورد خوش با اطرافیان به گونه ای بود که هرکس با حسن آشنا می شد فکر می کرد بهترین و صمیمی ترین دوست اوست. اینقدر با دیگران صمیمی می شد که همه او را با نام کوچک صدا می کردند و این روحیه را از همان سالهای ابتدایی دفاع مقدس داشت.

باید توجه داشته باشیم که این رفتار خاکی و صمیمانه از طرف کسی بود که اگر بخواهیم به لحاظ موقعیت جایگاهی و فرماندهی، رده او را بدانیم باید بگویم حسن در سطح فرماندهان طراز اول جنگ مثل شهیدان خرازی، همت، باقری و کاظمی بود.

شاید ما بواسطه مسئولیتی که داریم، سرو کارمان با موضوعات مهم، ما را نسبت به برخی مسایل دیگر غافل کند اما حسن اینطور نبود.
سربازانش را با اسم کوچک صدا می کرد و من در مراسم تشییع او بسیاری از دوستان قدیمم را دیدم که بواسطه حسن آمده بودند.

یکی از این دوستان، راننده پایه یکی بود که در ایام دفاع مقدس، نیروی حسن بود و ما بعد از بیست و چهار سال او را می دیدم.
یکی دیگر می گفت من در مرز افغانستان بودم که خبر شهادت حسن را شنیدم و آمدم. بسیاری از این دوستان حتی از سپاه هم رفته بودند اما علاقه به حسن، آنها را در یک نقطه جمع کرده بود.

اگر به یقین رسیدی، عمل کن

اگر قرار بود برای یگان یا تیپی فرمانده ای انتخاب کند، وقتی به جمع بندی می رسید، حتی اگر طرفش یک جوان بیست ساله بود، به او میدان می داد و در واقع یکی از مهمترین دستاوردهایی که حسن از خود بجا گذاشت، همین پرورش مدیران و فرماندهان توانمند بود.

یکبار در اوج جنگ مشکلی برای سیستم آماده سازی موشکها بوجود آمد که دیگر نمی شد سوخت به آنها تزریق کرد.

هر کار کردیم نشد و در نهایت پیشنهادی دادیم که دارای ریسک بود. حسن ابتدا مخالفت کرد اما به او گفتیم این روش حتما جواب خواهد داد. او گفت من متقاعد نمیشم ولی اگر تو به این یقین رسیدی برو و انجام بده.

این یک تصمیم بسیار سخت بود و شاید اگر من جای او بودم چنین اجازه ای نمی دادم.

ما رفتیم این کار را کردیم و به شکر خدا جواب هم داد.

از سال ۶۳ تا آخرین روز حیاتش کاری جز در عرصه موشکی نکرد
در اولین روزهای جنگ که بکارگیری تسلیحات سبک برای ما یک فناوری محسوب می شد و همه به دنبال سلاح های سبکی مثل آر.پی.جی و تیربار و کلاش بودند، حسن به همراه شهید شفیع زاده در آبادان دنبال خمپاره بود.

وقتی در سال ۶۰، ما بواسطه توپهای غنیمتی که از عراق گرفتیم، به اوج امکانات در آن روزها رسیدیم، دیگر حسن، خمپاره را کنار گذاشت و رفت به دنبال تاسیس توپخانه تا اینکه در سال ۶۳، موضوع موشکی مطرح شد و از همان سال تا آخرین روز حیاتش هیچ کار دیگری جز کار موشکی نکرد.

صیاد همیشه می گفت مراقب حسن باشید

اخلاق و زبان حسن، حلال مشکلات و برطرف کننده موانع بود.
در همان سال ۶۱ که مسئولیت توپخانه را به همراه شفیع زاده برعهده گرفت، بیشترین ارتباط و نزدیکی را با شهید بزرگوار صیاد شیرازی داشت به گونه ای که در طول سال های دفاع مقدس، هروقت صیاد شیرازی، بنده و دیگر دوستان را می دید می گفت مراقب حسن باشید.

شهید صیاد می گفت من حسن را خیلی دوست دارم چون تعصب او به نظام و تعصب ملی او، فراتر از تعصب سازمانی است.

در واقع حسن تنها به فکر سپاه و نیروهای مسلح نبود بلکه تمام نظام و بلکه اسلام را در نظر می گرفت و بارها هم به ما تاکید می کرد که اگر این تعصب را داشته باشید، تعصب سازمانی هم در درون آن هست.

اولین کاتیوشا را سال ۶۳ ساختیم

وقتی توپهای عراقی را به غنیمت گرفتیم، به دلیل شرقی بودن این توپها و اینکه برادران ما در ارتش، آموزش توپهای آمریکایی را دیده بودند، ما چندان تخصص و آموزشی برای بکارگیری آنها نداشتیم اما یکی از کارهای بزرگ حسن در سال ۶۱، تاسیس مرکز تحفیقات فنی توپخانه در خوزستان بود که ۷ ماه بعد تبدیل به مرکز تعمیرات توپخانه شد و بعدها نیز آن را به تهران منتقل کردند.

بواسطه اقدامات او بود که در اواخر سال ۶۲ و اوایل ۶۳ امکان ساخت کاتیوشا را پیدا کردیم و اولین سامانه نیز با مدیریت خود او ساخته و به صنعت حدید وزارت سپاه که تحت مسئولیت سردار مصطفی‌نجار بود تحویل گردید.

مسابقات فوتبال رزمندگان در کوران جنگ

در آن سالها تکیه اصلی ما بر نیروهای بسیج بود که این عزیزان در مقاطعی که عملیات نبود، به مرخصی می رفتند درحالی که می بایست یگانهای تخصصی را هم بر عهده همانها بگذاریم.

برای مثال، اوج کار توپخانه، در عملیات بود ولی با اتمام عملیات که بسیجی ها کاری نداشتند و به مرخصی می رفتند، کار توپخانه تمام نمیشد و باید پدافند خط را انجام می داد.

حسن برای حل این مشکل، مسابقات فوتبالی را ترتیب داد میان آتشبارها و گردانها و با این کار، عملا از پایان این عملیات تا شروع عملیات بعدی که محدوده زمانی پدافندی ما بود، همه بچه‌ها را با اشتیاق و علاقه و نه با زور، حفظ می‌کرد و جالب این جا بود که بچه‌های دور و بر ایشان هم همه از این جنس بودند.

سه "حسن" در سال ۹۰ بهم ملحق شدند

حالا که نام حسن شفیع زاده را بردیم، بد نیست به یکی دیگر از شهدای گمنام سپاه هم اشاره شود که شهید حسن قاضی بود.
این شهید قاضی، در حقیقت از گلهای سپاه و از شاگردان حسن بود که در عملیات خیبر در عین گمنامی به شهادت رسید و با شهادت شهید تهرانی مقدم، بالاخره این سه "حسن" (حسن شفیع زاده، حسن قاضی و حسن تهرانی مقدم) در سال ۹۰ به هم ملحق شدند.

تصمیمی که خرازی فقط بخاطر حسن گرفت

از آنجایی که بنیان توپخانه سپاه براساس توپ‌های غنیمتی گذاشته شده بود، این توپها در یگانای مختلف پخش شده اما زمانی که تصمیم گرفتند یگان مستقل توپخانه ای تشکیل شود، حسن برای جمع آوری این سامانه که با موانع زیادی هم روبرو بود، زحمات زیادی کشید.

به هرحال جمع کردن اینها سخت بود چون خود یگان‌ها می‌خواستند از آنها استفاده کنند اما تصمیم بر این بود تا توپخانه های با برد زیاد، در غالب گروه‌های توپخانه بکارگیری شوند.

به همین خاطر خیلی‌ها موافقت نمی‌کردند اما بسیاری از یگان‌ها، با اخلاق و نوع رفتاری که حسن داشت، متقاعد شده و توپها را منتقل کردند.

یادم هست وقتی برای گرفتن توپخانه‌های یکی از یگانها رفته بودیم، شهید خرازی می‌گفت فقط چون حسن گفته من قبول می‌کنم ولی می‌دانم نمی‌توانید این توپها را به کار بگیرید و اینها غیرعملیاتی می‌شود که همان روز با ایشان توافق کردیم که نیروهایی برای کار این توپها منتقل بشود که یکی از این نیروها همین شهید حسن قاضی بود که به مجموعه منتقل و بعدها فرمانده گروه شد و در عملیات خیبر هم به شهادت رسید.

همان روزها، حسن عده ای را برای تشکیل دانشکده و مرکز آموزش توپخانه با کمک دیگر دوستان مانند شهید ذوالانوار جدا کرد در حالی که بخاطر کمبود نیرو، این کار، کار سختی بود اما حسن این مرکز را در اصفهان تشکیل داد.

فرماندهی که جانشین شد/جانشینی که فرمانده شد

هیچ وقت با دید کوتاه مدت به کارها نگاه نمی کرد. درحالیکه در آن زمان خیلی‌ها تصور می‌کردند جنگ ۶ ماه دیگر تمام است و این عملیات، عملیات آخر خواهد بود، اما شهید تهرانی مقدم اینطور فکر نمی‌کرد و در عین حال که علاقه داشت این اتفاق بیفتد، ولی برنامه‌ریزی درازمدت هم سرجایش بود.

اما یک نکته مهمی که باید به آن توجه کنیم، این است که در رفتار و خصوصیات فردی فرماندهان شهید و زنده، بحث جایگاه‌ و فرماندهی و جانشینی اصلا مطرح نبود.

برای مثال در آبادان، شهید شفیع زاده، مسئولیت ادوات را برعهده داشت در حالی که حسن یک جوان تحت امر ایشان بود. بعد از مقطعی، شهید مقدم ارتقاء پیدا می‌کند و شفیع‌زاده مجروح می‌شود و می‌آید عقب و حسن مقدم می‌شود مسئول و شفیع‌زاده وقتی برمی‌گردد، حانشین حسن می شود درتوپخانه و به همین منوال کار ادامه پیدا می‌کند.

سردار مقدم تا سال ۶۳ مسئولیت توپخانه سپاه را به عهده داشت و وقتی وظیفه تشکیل یگان موشکی را به عهده گرفت، این دو از هم جدا شدند و شفیع زاده مسئول توپهانه شد.

ابداع، ناشی از نبوغ فرماندهان است و اینکه چطور از امکانات موجود، بهترین بهره‌برداری صورت بگیرد. در زمان فرماندهی شهید مقدم از امکانات، استفاده‌های مضاعفی چه در بخش کاهش آسیب‌پذیری و چه در افزایش توانمندیها شد درحالی که ما اصلا دروس کلاسیک ندیده بودیم.

در سال ۶۳، زمانی که سردار مقدم مسئولیت پادگان‌های موشکی را عهده‌دار شد، از همان ابتدا با همین روحیه، مثل بقیه کارها برخورد کرد.

دو موشکی که حسن اجازه شلیک آنها را نداد

در اوج جنگ که ما نیاز مبرمی به موشک داشتیم، اولین محموله موشکی اسکاد B، شامل ۸ فروند موشک به دستمان رسید اما حسن ۲ فروند از این ۸ فروند را جدا کرد و برای مهندسی معکوس برد.

خب این مسئله برای ما جا نیفتاد که چرا الان که ما به این موشک ها نیاز داریم و مردم در نمازجمعه شعار "موشک جواب موشک" می دادند، او این کار را کرد اما در جلسه ای که خدمت آقا (که آن زمان رییس جمهور بودند) رفتیم، ایشان هم بر موضوع خودکفایی تاکید کرده و حتی به وزیر سپاه ایراد گرفتند که چرا ساخت این موشک ها را شروع نکردید. انجا بود که ما به حکمت آن تصمیم پی بردیم.

این تصمیم، تصمیم بسیار مهمی بود و با راه انداختن گروه‌های مختلف در وزارت سپاه، تا روز آخر راهبری آن‌ها را خودش به عهده گرفت که نتیجه آن را امروز در بومی شدن صنعت موشکی در انواع بردها از ۳۰۰ کیلومتر تا ۲هزار کیلومتر می بینیم.

در اواخر سال ۱۳۶۳ یا اوایل ۶۴ بود که تعدادی از متخصصین وزارت سپاه آ‌مدند در غرب کشور در حضور شهید مقدم راهبرد صنعت موشکی را از ایشان سؤال می‌کردند که ما چه مسیری را باید برویم و چه چیزی را مبنا قرار دهیم و یا از چه سوختی استفاده کنیم و چه بردی را هدف‌گزاری کنیم؟ من بارها و بارها از متخصصین صنعت پرسیدم و شنیدم که آن راهنمایی که سردار مقدم آن روز در سمت فرماندهی موشکی داد و مسیری که برایشان ترسیم کرد، خیلی راهگشا بوده است.

حسن برای اوقات فراغت بچه ها، آنها را به خط مقدم می فرستاد
سردار مقدم در کنار سازماندهی موشکی، همان هسته اولیه را طوری سازماندهی کردند تا در یک زمان کوتاه بتوانیم جوابگوی نیازهای جنگ باشیم. با توجه به اینکه نفرات بسیار کم بود طوری که گاهی نفرات تا ۳ شب نمی‌توانستند بخوابند و محدودیت‌های زیادی وجود داشت.

همه افرادی که در کار موشکی بودند چون به نوعی از یگان‌های رزمی آمده بودند و بیشتر علاقه داشتند به جنگ بروند تا در یگان‌های توپخانه بمانند، سردار مقدم اگر فرصتی ایجاد می‌شد و اوقات فراغتی بود، اجازه می‌داد آنها در غالب یگان‌های رزمی به جبهه بروند و برگردند.

در آن زمان ما با تهاجمات هوایی رژیم بعث روبرو بودیم زیرا به دنبال هدف قرار دادن مجموعه موشکی ایران بودند و سردار مقدم با تاکتیک‌ها و استتار و رعایت پدافند غیرعامل عمل می‌کرد و کوچکترین آسیبی در طول جنگ از سوی هواپیماهای دشمن ندیدیم و به هسته اصلی نیروها و امکانات آسیبی نرسید که ما حتی ۲ ساعت کارمان به عقب بیافتد.

فکری که حسن در اولین سفر به سوریه داشت

یکی از خصوصیاتی که من در این سی سال رفاقت از حسن دیدم، اراده قوی بود.

وقتی در موضوعی به نتیجه می رسید، بعد از توکل به خدا، با قدرت عمل می کرد و من ندیدم هیچگاه در مسئله ای موقف شود.

در مقطعی از جنگ ما تصمیم به ساخت سلاح گرفتیم ولی بعد از بررسی معلوم شد که به خاطر ضعف زیرساختها در کشور، توان ساخت توپ را نداریم چون حتی برای ساخت لوله توپ هم مشکل داشتیم و حسن گفت فعلا همین ساخت قطعات توپ کافیه و بلافاصله سوییچ کرد روی ساخت کاتیوشا.

در موضوع موشکی هم او به شدت دنبال این بود که ما به موشک نیاز داریم و باید از این مسیر سخت عبور کنیم.

یک بار برای من گفت اولین باری که او با تعدادی از مسئولین سیاسی و نظامی به سوریه رفته بودند، آنجا موشکهای فراگ و اسکاد B را آورده و در میدان عملیاتی به آنها نشان دادند.
حسن می گفت من فقط تو این فکر بودم که چطور می شود اینها را به دست آورد.

این تفکر حسن در زمانی بود که کشورهای دیگر هیچ چیزی به ما نمی دادند.

می گفت زمین محل جمع کردن ثواب است

خیلی سخت است که انسان بخواهد در مورد کسی اینطور با قطعیت صحبت کند مگر اینکه مدت زیادی را با او زندگی کرده باشد.

بنده حدود سی سال با حسن بودم و حتی یکبار ندیدم او برای نمازش وضو بگیرد چون دائم الوضو بود و می گفت نباید بدون وضو بر روی زمین خدا راه رفت. می گفت زمین جای جمع کرده ثواب است.

ثواب کارت را به حضرت زهرا(س) هدیه کن

یک مرتبه بنده برای انجام یک کار بزرگ و سختی انتخاب شدم که در فناوری آن هم مشکل داشتیم.

حسن من را دید و گفت می خواهی در این کار موفق باشی؟ گفتم بله. گفت برو بچه های گروهت را جمع کن، دستانتون رو بهم بدید و هم قسم بشید و بگویید خدایا ما برای رضای تو این کار را می کنیم و هرچه ثوب هم دارد خودمان نمی خواهیم، تمام ثواب آن برسد به حضرت زهرا(س) و همین طور هم شد. البته بچه های هم خالصانه به حرف او عمل کردند و این کار در کوتاهترین زمان ممکن که کسی هم فکرش را نمی کرد، انجام شد.

اینکه آقا به او لقب "دانشمند برجسته" دادند، تعارف نبود

اولین قرارداد موشکی را که با صنعت بست، به لحاظ عملیاتی به در ما نمی خورد و من و چند نفر دیگه از دوستان به او ایراد گرفتیم که این چه قراردادیه بستید؟ اما حسن گفت توان صنعت ما همین است و باید کار در کشور از یکجا شروع شود.

کم کم صنعت را رشد داد و روزهای آخر، وقتی برای تست پای سیستم می رفت تا آن را تحویل بگیرد، خودش می رفت و محل اصابت را بررسی می کرد با دقت موشک را بسنجد.

احساس او در سالهای اخیر این بود که در حوزه عملیات به جایی رسیدیم که بقیه می توانند راه را ادامه بدهند و خودش می رفت جایی که احساس نیاز می کرد.

در حوزه عملیات در دروانی که مسئول بود، تلاش های زیادی کرد تا امروز یگانهای ما به حدی باشند که اگر دشمن تعر ض کند، بی شمار یگان جواب او را خواهند داد ولی هنوز در برخی حوزه های فنی و پژوهشی و خودکفایی احساس نیاز می کرد و این که حضرت اقا به ایشان لقب "دانشمند برجسته" را دادند، این یک تعارف نبود.

بارها تا مرز اسارت و شهادت رفت

در ایام دفاع مقدس، روزها و شبهای زیادی را با حسن گذراندم و اینکه می گویم وقتی به چهره اش نگاه می کردی، صورت یک انسان بهشتی را می دیدی، اینطور نیست که بخواهم درباره اش غلو کنم.

زیر آتش دشمن نمی توان فیلم بازی کرد و انسان در اینگونه مواقع، همانی را به زبان می آورد که در دل دارد.

بارها شد که ما به همراه حسن به دلیل اینکه در تاریکی شب، خط خودی را گم کردیم، در آستانه اسارت قرار گرفتیم اما به او که نگاه می کردیم، با قلبی مطمئن به کارش ادامه می داد.

دوره آموزش دوساله موشکی را ظرف سه ماه تمام کرد

در سالهای جنگ، طبق توافقی که با یکی از کشورهای عربی کرده بودیم، قرار شد تا به ما موشک بدهند اما گرفتن آموزش از آن کشور ممکن نبود و قرار شد این آموزش در سوریه باشد.

وقتی اولین هسته موشکی برای دوره آموزش به سوریه رفتند، مدت زمان آموزش موشک های زمین به زمین، حدود دوسال است اما حسن و دوستانش بخاطر ضرورت جنگ، این دوره را شبانه روزی سه ماهه گذراندند ولی تازه بعد از این آموزش، کار موشکی ما آغاز می شد.

حسن، همان موقع تعدادی از بچه ها را فرستاد دانشگاه و برخی از دانشجویان با رشته های مرتبط را جذب کرد و اگر می شد این آموزش ها را از دیگر کشورها هم می گرفت و این گلوله برفی که حسن در سال ۶۳ درست کرد، امروز تبدیل به بهمن شده.

اگر امروز ما از تنوع موشکی بالایی با سوخت جامد و مایع و با انواع هدایت و کنترل ها برخورداریم و یا اینکه از این پایه برای تولید موشک‌های حامل ماهواره نیز استفاده می شود، اینها عمدتا مدیون فکر حسن مقدم بود.

مذاکره جالب پدر موشکی ایران با یک هیات خارجی

در یکی از سفرها، طرف مذاکره ما یک پروفسور خارجی بود اما در طول این مذاکرات به مشکل خوردیم به طوری که نه آنها حرف ما را قبول می کرد و نه ما حرف آنها را.

یک دفعه حسن یک پیشنهاد عجیب داد و گفت بهتر است یک مسابقه فوتبال بدهیم و هرکیس پیروز شد، به حرف او عمل کنیم.

این پیشنهاد اول برای طرف ما که پیرمردهای تحصیل کرده بودند، عجیب بود و فکر نمی کردند در چنین فضای تخصصی این پیشنهاد داده شود اما بعد قبول کردند.

البته اینها یک شوخی بود تا بواسطه‌ آن فضای خشک مذاکرات تلطیف شده و بحث از بن بست خارج شود.

وقتی رفیتم دیدیم آنها یک تیم حرفه ای آوردند و ما به حسن گفتیم این چه پیشنهادی بود دادی؟

اما حسن گفت چاره ای نیست و باید غیرتی عمل کنیم تا آبرویمان نرود.

ما در آن بازی پیروز شدیم و حسن همیشه می گفت فلانی آن روز غیرتی بازی کرد و بهترین بازی عمرش بود. هرچند بنده اصلا نه بازی بلد بودم و نه علاقه ای داشتنم برای بازی کردن.

چند نفر "آدم" داری؟

یکی روز در قرارگاه کربلا بعد نماز مغرب در یک حسینیه حصیری، شهید بزرگوار حسن باقری به حسن گفت چند تا آدم داری؟ حسن جواب داد: حدود چهار پنج نفر!

ما تعجب کردیم و به او گفتیم تعدا بچه ها که بیش از اینهاست اما حسن گفت: وقتی می گویند "آدم" یعنی کسانی که بتوانند یک لشکر یا یگان را مدیریت کنند و منظورشان نفرات عادی نیست.

به حسن گفتم شما باید فرمانده نیرو شوی

بنده از همان سال ۶۱ که با حسن آشنا شدم، نیروی او بودم و در موشکی هم جانشینش شدم.

وقتی هم که پیشنهاد فرماندهی نیرو به بنده داده شد، رفتم خدمت حسن و گفتم شما همیشه فرمانده ما بودی و اینجا هم حق اینست که شما فرمانده شوی.

اما او من را تشویق کرد تا مسئولیت را بپذیرم و این، همان روحیه حسن بود که به جایگاه و مقام برای خدمت توجه نداشت.

دوستان شهیدش از دوستان زنده اش بیشتر بود

روز حادثه سه دقیقه بعد از انفجار به ما خبر رسید و حدود ده دقیقه بعد فهمیدیم که حسن شهید شده اما در مسیر به خودمان تلقین می کردیم که شاید شهید نشده باشد اما دقایقی بعد به این یقین رسیدیم.

بنده الان هم باور نمی کنم حسن شهید شده باشد. او هنوز هم برای ما زنده است.

ما انتظار نداشتیم که حسن به این زودی ها شهید شود و فکر می کردیم حالا حالاها از خدمات او بهره مند می شویم.

این برای ما بسیار سخت است که بنشینیم و از او صحبت کنیم. راجع به کسی که دوستان
شهیدش از دوستان زنده اش بیشتر بودند.

 



نوع مطلب : هشت سال دفاع مقدس
برچسب ها : ,
| |

بازديد : (3)
:: نويسنده : باقري

عکس امام خامنه ای

دیدند دشمنان که در این خطه لاف نیست

 شمشیر دوستان علی در غلاف نیست

در این قبیله نخل تناور همیشه هست

مقداد هست مالک اشتر همیشه هست

اینجا که کوفه نیست خوارج علم شوند

 سلمان نمرده است اباذر همیشه هست

 همواره دست ها به علمداریت بلند

آسوده خاطرت که برادر همیشه هست

صف بسته اند این همه سردارها به شوق

 یعنی برای پیشکشت سر همیشه هست

روشن ترین روایت عمار می شویم

 در عشق مقتدا همه تمار می شویم

 



نوع مطلب : امام خامنه اي
برچسب ها : ,
| |

بازديد : (4)
:: نويسنده : باقري


نوع مطلب :
برچسب ها : ,
| |

بازديد : (5)
:: نويسنده : باقري

عمریست که دل دادم و دلدار نیامد

عمرم ز غمش سر شد و غمخوار نیامد

ای وای که 10 روز دگر مانده بگوییم

ای اهل حرم میر و علمدار نیامد



نوع مطلب :
برچسب ها : ,
| |

بازديد : (4)
:: نويسنده : باقري

حاجی ، حج خود را ناتمام می گذارد و با اهل خانواده و یارانش ، قدم در سرزمینی می گذارند ... که اکنون قبله گاه عشاق اهل بیت پیامبر اسلام (ص) است ...



نوع مطلب :
برچسب ها : ,
| |

بازديد : (8)
:: نويسنده : باقري

سلام اومدم بگم خوش به حال مردم کرمانشاه که خدا اینقدر دوستشون داره که اینبار خورشید انقلاب از استان اونها طلوع کرده. کاش من هم این روزها کرمانشاه بودم و از اشعه های خورشید گرمه گرمه گرم میشدم کاش.



نوع مطلب :
برچسب ها : ,
| |

بازديد : (8)
:: نويسنده : باقري

فردا 21 شهریور روز تولد منه. خودتون رو برای گذاشتن کامنت تبریک اصلا به زحمت نندازین خواهش میکنم.



نوع مطلب :
برچسب ها : ,
| |

بازديد : (14)
:: نويسنده : باقري

20 شهريور ماه سالگرد شهادت آيت الله مدني امام جمعه تبريز و دومين شهيد محراب ،بزرگ مردي است كه همچون مقتدايش حضرت علي (ع) در محراب نماز به معبود خود رسيد و جام شهادت را نوشيد مردي كه در حوزه نجف در بين دوستانش معروف بود كه اسلحه اي كه نواب صفوي تهيه كرد با پول كتابهاي آيت الله مدني بود.

بقیه در ادامه مطلب...


ادامه ي مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها : ,
| |

بازديد : (9)
:: نويسنده : باقري

پیشاپیش فرارسیدن هفته دفاع مقدس را به همه سربازان حضرت ماه بالاخص آنهایی که مثل من حسرت دیدن آن روزها به دلشان ماند تبریک عرض میکنم



نوع مطلب :
برچسب ها : دفاع مقدس,
| |

بازديد : (7)
:: نويسنده : باقري
خدايا دلم تنگ ياران شده چو باغي كه دور از بهاران شده
خدايا! به جانم صفايي بخش دلم راتو حال و هوايي ببخش
كه اين باغ را لاله كاري كنم بياد شهيدان بهاري كنم
شهيدان كه با خون ملبس شدند فداي دفاع مقدس شدند
مبادا كه در قلب خاموش من شود ياد آنان فراموش من
زدرياي چشمم گهر سفته ام شبي با دل خود سخن گفته ام
كه اي دل بيا همتي كن كه من شوم قدري آزاد از قيد تن
چرا از شهيدان عقب مانده ام سپيده زده و رنگ شب مانده ام
شهيدان كه بودند و ما كيستيم مگر با شهيدان نمي زيستيم
مگر قلب تاريخ ما نيستند مگر شمع بزم و وفا نيستند
بيا پاسداريم از خونشان بيا تا نگرديم مديونشان
بياييد فرهنگ سازي كنيم كه پيش خدا سر فرازي كنيم
بگوييم از عزم و پيكارشان بگيريم درسي زايثارشان
عمل بر وصاياي آنان كنيم روا نيست گر نقض پيمان كنيم
مبادا كه پيمان ما بشكند حريم شهيدان ما بشكند
بياييد تا پايداري كنيم زخون هايشان پاسداري كنيم
بيايي تجديد بيعت كنيم دفاع از ولي و لايت كنيم



نوع مطلب :
برچسب ها : ,
| |

بازديد : (8)
:: نويسنده : javad

شهادت امام موسي كاظم(ع) و شهادت شهيد مظلوم بهشتي و 72 تن از ياران باوفايش را بر همه سربازان حضرت ماه تسليت باد.



نوع مطلب :
برچسب ها : ,
| |

بازديد : (7)
:: نويسنده : javad

 



نوع مطلب :
برچسب ها : ,
| |

بازديد : (13)
:: نويسنده : javad
سلام به همه
در روز بيست بهمن 89 اميرعلي جون پسر مرتضي داداشم و هفتم اسفند89 عليرضا كوچولو پسر مجتبي برادرم به دنيا اومدن از اين طريق ميخوام بهشون تبريك ميگم.


نوع مطلب :
برچسب ها : ,
| |

بازديد : (8)
:: نويسنده : javad

اي پيش پرواز كبوترهاي زخمي/ باباي جاويدالاثر باباي زخمي
تا ياد دارم برگي از تاريخ بودي/ يك قاب چوبي روي دست ميخ بودي
توي كتابم هر چه بابا آب مي داد/ مادر نشانم عكس روي قاب مي داد
اينجا كنار قاب عكست جان سپردم/ از بس كه از اين هفته ها سركوفت خوردم
من ۳۰ سالم شد هنوزم توي قابي/ خب لااقل حرفي بزن مرد حسابي
يك بار هم از گير و دار قاب رد شو/ از توي سيم خاردار قاب رد شو
برگرد تنها يك بغل باباي من باش/ يا يك بغل بابا بيا و جاي من باش
اي دست هايت آرزوي دست هايم/ ناز و ادايت مانده روي دستهايم
شايد تو هم شرمنده يك مشت خاكي/ جا مانده اي در ماجراي بي پلاكي
عيبي ندارد خاك هم باشي قبول است/ يك چفيه و يك ساك هم باشي قبول است



نوع مطلب : فرهنگ جبهه
برچسب ها : ,
| |

بازديد : (11)
:: نويسنده : javad
ميلاد با سعادت پيامبر دوستي و رحمت 
حضرت محمد بن عبدالله(ص)
 بر همه مسلمانان جهان مبارك باد.


نوع مطلب :
برچسب ها : ,
| |

بازديد : (11)
:: نويسنده : javad
بر دوش خود نهاده، پالان پيره خر را/ اينك چرا نخواهيم، اعدام فتنه گر را
 
خشمي به ما رسيده، گويد كه هان عزيزا/ با شعله اش بسوزان، اندام فتنه گر را
 
تيغي است در دو دستم، برنده چو زبانم/ بايد بريد با آن، افكار فتنه گر را
 
اي شست و شو كننده، حالا چه وقت خواب است/ از آيينه بروبان، زنگار فتنه گر را
 
با گونيا نشسته، صد نقشه مي كشد او/ بايد شكست در دَم، پرگار فتنه گر را
 
يا رب اگر دوباره، مولا حسن(ع) بجنگد/ بر دارها برقصان، سردار فتنه گر را
 
چندي است اين شراره، در مغز استخوان ها است/ ديگر چگونه بخشيم، رفتار فتنه گر را
 
هر روز يك نمايش، دارد ولي جماعت/ خواهد زدي لگد ها، رقاص فتنه گر را
 
اين حيلتي عظيم است، زيراكه مي شمارد/ دشمن چه زيركانه، دندان فتنه گر را
 
يك شيخ بي سواد و، ميري كه ابن نوح است/ بايد گرفت زانان، دَستار فتنه گر را
 
هرگز نمي گذارد، در شهر و كوي و برزن/ گردن به جز منافق، فرمان فتنه گر را
 
از گرگ توبه خيزد، آري ولي به فوتش/ جز مرگ هم نباشد، درمان فتنه گر را
 
سرخي خون ژاله، بر دست زشت آنان/ بايد كه شست با خون، اشرار فتنه گر را
 
هرچند ما صبوريم، اما چه مي دَرانيم/ با پنجه‌ي ولايت، چَشمان فتنه گر را
 
زهر هزار افعي، سهل است يا خدايا/ بر كام ما مريزان، گندآب فتنه گر را
 
آغاز اين حماقت، ماتيك سرخ و سبز است/ جز نار هم نباشد، انجام فتنه گر را
 
گويا زبير و طلحه، جنگ جمل نديدند/ در گِل فرو نهاديم، اجداد فتنه گر را
 
اي دوست قديمي، گر يار انقلابي/ بايد كه رد كني تو، افعال فتنه گر را
 
اُشتر دو ساله اي كو، مولا علي مدد كن/ از شهر ما جدا كن، دستان فتنه گر را
 
اينك "فراز" برخيز، روشن كن اين هوا را/ باران بيا بشويان، رنگآب فتنه گر را


نوع مطلب :
برچسب ها : ,
| |

بازديد : (17)
:: نويسنده : javad
بهمن ما چقدر زايش داشت
مكتب عشق آزمايش داشت 

داد زد بر سر جهان ستم
سايه شاه شد ز ايران كم 

آمدآمد امام خوبي‌ها
دستش از گل لبش ز اعطينا
سوره نصر را تلاوت كرد
از شهيدان خود حمايت كرد 

آمد آن پيررفته در تبعيد
يعني آمد پس از زمستان عيد 

عيد شد ميهن ستمديده
شد بهار آن خزان رنجيده 

پرده يك سو زدند و ماه آمد
دشمن ظلم و جور شاه آمد 

آمد آن پير و از ولايت گفت
از خداوند و ترك عادت گفت 

گفت بايد ولي شناس شوي
ورنه نامرد و ناسپاس شوي 

كردكار شب و ظلام تمام
گفت از انفجار نور امام 

پير ما با عصا و نور رسيد
شد زمستان ما طراوت عيد 

زايش انقلاب ما امروز
شده در مصر شعله افروز
***
اين همان انقلاب ايران است
اين همان هيبت شهيدان است
شك نكن اين قيام شورانگيز
از كرامات فهم قرآن است 

انقلابي كه نور مي‌ديدي
جانب مصر گوهر افشان است 
نامبارك شده است بخت عدو
كه مبارك دگر پريشان است 

مردم مصر بهمني شده‌اند
موسم بذل و بخشش جان است 

رفته اسلام در تمام جهان
كفر از دست دين گريزان است
گيج گرديده است استكبار
شده بيمار و فكر درمان است 

رهبري را خدا نگه‌ دارد
كه پر از نغمه هاي عرفان است
خطبه‌اش روز جمعه غوغا كرد
معني اقتدار ايران است


نوع مطلب : امام خامنه اي
برچسب ها : ,
به گزارش پايگاه اطلاع‌رساني دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آيت‌الله العظمي خامنه‌اي، رهبر معظم انقلاب اسلامي ‌در سال ۷۶ در گفت و شنودي صميمانه با جمعي از نوجوانان و جوانان، به ذكر خاطره‌اي از روز ورود امام خميني به ميهن در دوازدهم بهمن ۵۷ پرداختند كه بخش‌هايي از ‌آن در آستانه سي و دومين بهار انقلاب در ذيل مي‌آيد:

يكي از خاطرات خيلي جالب من، آن شب اوّلي است كه امام وارد تهران شدند؛ يعني روز دوازدهم بهمن - شب سيزدهم - شايد اطّلاع داشته باشيد و لابد شنيده‌ايد كه امام، وقتي آمدند، به بهشت زهرا رفتند و سخنراني كردند، بعد با هلي‌كوپتر بلند شدند و رفتند.

تا چند ساعت كسي خبر نداشت كه امام كجا هستند! علّت هم اين بود كه هلي‌كوپتر، امام را در جايي كه خلوت باشد برده بود؛ چون اگر مي‌خواست جايي بنشيند كه جمعيت باشد، مردم مي‌ريختند و اصلاً اجازه نمي‌دادند كه امام، يك جا بروند و استراحت كنند. مي‌خواستند دور امام را بگيرند.

هلي‌كوپتر در نقطه‌اي در غرب تهران رفت و نشست، بعد اتومبيلي امام را سوار كرد. همين آقاي "ناطق نوري " اتومبيلي داشتند، امام را سوار مي‌كنند - مرحوم حاج احمد آقا هم بود - امام مي‌گويند: مرا به خيابان ولي‌عصر ببريد؛ آن‌جا منزل يكي از خويشاوندان است. درست هم بلد نبودند؛ مي‌روند و سراغ به سراغ، آدرس مي‌گيرند، بالاخره پيدا مي‌كنند - منزل يكي از خويشاوندان امام - بي‌خبر، امام وارد منزل آنها مي‌شوند!

امام هنوز نماز هم نخوانده بودند - عصر بود - از صبح كه ايشان آمدند - ساعت حدود نه و خرده‌اي - و به بهشت زهرا رفتند تا عصر، نه ناهار خورده بودند، نه نماز خوانده بودند، نه اندكي استراحت كرده بودند! آن‌جا مي‌روند كه نمازي بخوانند و استراحتي بكنند. ديگر تماس با كسي نمي‌گيرند؛ يعني آن‌جا كه مي‌روند، با كسي تماس نمي‌گيرند. حالا كساني كه در اين ستادهاي عملياتي نشسته بودند - ماها بوديم كه نشسته بوديم - چقدر نگران مي‌شوند! اين ديگر بماند. چند ساعت، هيچ كس از امام خبر نداشت؛ تا بعد بالاخره خبر دادند كه بله، امام در منزل فلاني هستند و خودشان مي‌آيند، كسي دنبالشان نرود!

من در مدرسه رفاه بودم كه مركز عملياتِ مربوط به استقبال از امام بود - همين دبستان دخترانه رفاه كه در خيابان ايران است كه شايد شما آشنا باشيد و بدانيد - آن‌جا در يك قسمت، كارهايي را كه من عهده‌دار بودم، انجام مي‌گرفت؛ دو، سه تا اتاق بود. ما يك روزنامه روزانه منتشر مي‌كرديم. در همان روزهاي انتظار امام، سه، چهار شماره روزنامه منتشر كرديم. عدّه‌اي آن‌جا بوديم كه كارهاي مربوط به خودمان را انجام مي‌داديم.

آخر شب - حدود ساعت نه‌ونيم، يا ده بود - همه خسته و كوفته، روز سختي را گذرانده بودند و متفّرق شدند. من در اتاقي كه كار مي‌كردم، نشسته بودم و مشغول كاري بودم؛ ناگهان ديدم مثل اين كه صدايي از داخل حياط مي‌آيد - جلوِ ساختمان مدرسه رفاه، يك حياط كوچك دارد كه محلِّ رفت و آمد نيست؛ البته آن هم به كوچه در دارد، ليكن محلِّ رفت و آمد نيست - ديدم از آن حياط، صداي گفتگويي مي‌آيد؛ مثل اين‌كه كسي آمد، كسي رفت. پا شدم ببينم چه خبر است. يك وقت ديدم امام از كوچه، تك و تنها به طرف ساختمان مي‌آيند! براي من خيلي جالب و هيجان‌انگيز بود كه بعد از سالها ايشان را مي‌بينم - پانزده سال بود، از وقتي كه ايشان را تبعيد كرده بودند، ما ديگر ايشان را نديده بوديم - فوراً در ساختمان، ولوله افتاد؛ از اتاقهاي متعدّد - شايد حدود بيست، سي نفر آدم، آن‌جا بودند - همه جمع شدند. ايشان وارد ساختمان شدند. افراد دور ايشان ريختند و دست ايشان را بوسيدند. بعضيها گفتند كه امام را اذيّت نكنيد، ايشان خسته‌اند.

براي ايشان در طبقه بالا اتاقي معيّن شده بود - كه به نظرم تا همين سالها هم مدرسه رفاه، هنوز آن اتاق را نگه داشته‌اند و ايام دوازده بهمن، گرامي مي‌دارند - به نحوي طرف پله‌ها رفتند تا به اتاق بالا بروند. نزديك پاگرد پله كه رسيدند، برگشتند طرف ما كه پاي پله‌ها ايستاده بوديم و مشتاقانه به ايشان نگاه مي‌كرديم. روي پله‌ها نشستند؛ معلوم شد كه خود ايشان هم دلشان نمي‌آيد كه اين بيست، سي نفر آدم را رها كنند و بروند استراحت كنند! روي پله‌ها به قدر شايد پنج دقيقه نشستند و صحبت كردند. حالا دقيقاً يادم نيست چه گفتند. به‌هرحال، "خسته نباشيد " گفتند و اميد به آينده دادند؛ بعد هم به اتاق خودشان رفتند و استراحت كردند.

البته فرداي آن روز كه روز سيزدهم باشد، امام از مدرسه رفاه به مدرسه علوي شماره دو منتقل شدند كه برِ خيابان ايران است - نه مدرسه علوي شماره يك كه همسايه رفاه است - و ديگر رفت و آمدها و كارها، همه آن‌جا بود. اين خاطره به يادم مانده است.

نوع مطلب : امام خامنه اي
برچسب ها : ,
| |

بازديد : (18)
:: نويسنده : javad
السلام عليك يا ثارالله
 
 
هزار آينه مبهوت بي شماري تو
هزار باديه مجنون ني سواري تو

بهار آمده با لاله هاي سينه زنش
پي زيارت باغ بنفشه كاري تو

هلا كه جمع نقيضين بوسه و عطشي
نديده ام لب خشكي به آبداري تو

چه جاي نغمه در اين روزگار يأس مگر
به روي دست تو پرپر نشد قناري تو ؟

هم او كه نامه برايت نوشت , با خنجر
ببين كه آمده از پشت سر به ياري تو

دريغ,كاري از اين طبع مرده ساخته نيست
به جز شمردن گلزخم هاي كاري تو

به ما مخند كه جاي گريستن بر خويش
نشسته ايم دمادم به سوگواري تو....

سعيدبيابانكي



نوع مطلب :
برچسب ها : ,
| |

بازديد : (17)
:: نويسنده : javad

قر‌ةالعين ناوان مادر شهيدان «مجيد و محسن صادقي» روز پنجشنبه ۳۰/۱۰/۸۹ در حالي كه به همراه همسر و خانواده به قطعه 28 بهشت زهرا (س) رفته بود، در هنگامه اذان ظهر و غبارروبي مزار فرزندان شهيدش در 69 سالگي جان سپرد.

به گزارش رجانيوز، به گفته خانواده شهيدان صادقي روز گذشته وضعيت جسمي وي مساعد بود و عروج ملكوتي‌اش به صورت ناگهاني اتفاق افتاد .

پيكر مادر شهيدان صادقي صبح جمعه ۱/۱۱/۸۹ با حضور همرزمان شهيدان، خانواده شهدا و ايثارگران و امت حزب‌الله تشييع و در قطعه 55 بهشت زهرا (س) به خاك سپرده شد.

سردار شهيد «مجيد صادقي» متولد 15 مرداد 1339بود كه در عمليات «والفجر 4» با مسئوليت نيروي اطلاعات عمليات لشكر 10 سيدالشهدا (ع) در 12 آبان 1362 در منطقه پنجوين در حالي كه در انتظار تولد اولين فرزندش بود، در 23 سالگي، به شهادت رسيد.

سردار سپاه اسلام شهيد «محسن صادقي» متولد 21 فروردين 1344، پس از شهادت برادرش، در عمليات‌هاي مختلف دوران دفاع مقدس حضور يافت تا اينكه در عمليات مرصاد با مسئوليت فرماندهي گروهان از سپاه مخصوص ولي امر و در خط مقدم، طي شناسايي از سوي منافقان و پرتاب نارنجكي از سوي آنها، در تاريخ 6 مرداد 1367 به شهادت ‌رسيد و پيكر مطهرش پس از ساعت‌ها تلاش به عقب بر‌گردانده شد.

شهيد «محسن صادقي» نيز همانند برادرش در 23 سالگي و در حالي در آرزوي بر آغوش گرفتن نخستين فرزندش بود، به شهادت رسيد.



نوع مطلب : هشت سال دفاع مقدس
برچسب ها : ,
آمار سايت
آمار کاربران:
افراد آنلاين : 0 نفر
تعداد اعضا: 0 نفر
آخرين عضو:
به روز رساني: 29 آذر 1390
آمار مطالب :
کل مطالب : 149
کل نظرات : 228
کل موضوعات : 11
آمار بازديد ها :
کل بازديد : 689
بازديد امروز :6
بازديد ديروز : 4
بازديد ماه : 81
بازديد هفته : 27
بازديد سال : 81
بيشترين بازديد : 38
وبلاگ دهی رایگان وبلاگ